تبليغاتX
ویشـــــنو

ویشـــــنو

 

          وبلاگ جدیدم :

                           ویشنو

+ نوشته شده در  84/10/10ساعت 4:58  توسط هستی  | 

...........

     

    ...  

 

من

کوتاه

من

بلند می شود

تا دیوار

رشدی نیست

خم شد

رفت ...

 

+ نوشته شده در  84/10/03ساعت 2:27  توسط هستی  | 

راه عزیمت کوتاه تر از رسیدن است

 

              

 

+ نوشته شده در  84/09/28ساعت 4:16  توسط هستی  | 

بازمانده عیلامی

 

از روزها دست کشید تا از تاریخ سلب شده اش دفاع کند و این همان جهش ثانیه ای شعرش بود .کف پاهای لختش را به آسفالت داغ می کشید ، ناخن هایش را می جوید ، موهایش همیشه با باد می وزید . پیراهن سفیدش رابا خاک می شست ، خاکی که عنصر وجودی اش را به او داد و او هیچ چیز را به یاد نمی آورد، حتی بوسه های داغ پدری که هیچ وقت نباید باشد .

همه ی آدم ها را سیاه و سفید می بیند ، درخت ها سیاه ، گل ها سفید ، خانه اش سیاه و سفید و ذهنش را با خاکستر یکی می کرد . فیلم های سیاه وسفید را عشق می ورزید ودر قایق دریای برگمان پارو می زد .

همیشه می گفت : « کارهایم ناتمام است ، من باید پنج روز فکر کنم تا روز ششم بتوانم زندگی کنم و این همان زندگی من خواهد بود . زندگی ام از خانواده نیست از منی است که هستم . من خودم به این جا پا گذاشته ام ، پس من پدر و مادر هستم . بگذارید تا ثانیه را با انگشتانم پرت کنم تا بتوانم دعاهایم را در زیگورات بخوانم .زیگورات معبد من ، خانه ی وجودی من است . سال هاست برای ساختن دو نیم طبقه ی آن کار می کنم ، اما هر بار خشتی را پیدا می کنم که می گوید پیش بقیه نخواهد نشست .دروظایف سنگینم کوتاهی نمی کنم . خود باید خشت های معبدم را بسازم تا بتوانم در بالاترین طبقه ی آن با روزهایم خداحافظی کنم .»

اکنون او با روزهایش کجاست ؟ چرا او را همیشه گم می کنیم .

 

+ نوشته شده در  84/08/27ساعت 16:42  توسط هستی  | 

دهکده ی بعدی

 

فرانتس کافکا

 

پدربزرگم همیشه می گفت : « زندگی جور گیج کننده ای کوتاه است . به گذشته که نگاه می کنم ، زندگی آنقدر به نظرم کوتاه می آید که به زحمت می توانم بفهمم ، چطور ممکن است ، مرد جوانی – برای مثال می گویم – تصمیم بگیرد به دهکده ی بعدی بتازد ، ولی نترسد که – گذشته از حوادث بین راه – مهلت همین زندگی معمولی خوش و خرم ، بارها کوتاه تر از آن زمانی باشد که برای چنین سفری لازم است .

 

+ نوشته شده در  84/08/20ساعت 21:41  توسط هستی  | 

نفس اول

 

 

ساعت گم می شد

علف های سیاه کم

گریه کابوس می بیند

هشدار ، تاریخ سر داد

رد می شد سیاه پوشی از دیوار

عزادار سارق بی نفس

تاریخ گم می شده در بی جایی .

 

 

+ نوشته شده در  84/07/22ساعت 3:32  توسط هستی  | 

دو زاویه از یک رودخانه

 

قدم هایش در دیوار سایه می ریخت . باد سایه ها را جلو می پاشید . با موهایش در باد ، پیراهن زرد در تنی از گرما ، دگمه ها را می گشود .

سال ها پیش مادربزرگش در باد گم شده است ، پدر بزرگ همیشه کنیاک می نوشید و مادر بزرگ در حباب های گیلاس شناور بود . دختر بودن را از پدر بزرگ یاد گرفت ، چون همیشه دوست داشت پسر باشد . کنیاک بنوشد و برای اسب ها آواز بخواند . پدربزرگ همیشه مردانه سیلی محکمی به دخترمی زد  بعد از هر سیلی مادربزرگ را به یاد می آورد که چقدر محکم تر سیلی می زد . یکشنبه ها پدربزرگ مجبور بود تا با او به رود خانه ی نزدیک خانه برود و آنقدر مست کند تا آواز بخواند .

او سال ها پیش را به خاطر آورد ، زیر درختی که در باد نشسته بود و پسری در رودخانه مادربزرگ را با کنیاک می نوشید .

 

+ نوشته شده در  84/07/08ساعت 0:37  توسط هستی  | 

طیف نوری خاک

 

پاها در زیر می چرخـد

دست ها پاها را بازی می دهند

جدال با چرخش ســـرخ

خورشید

خشک

چرا خشک نمی شود ؟

آفتاب ساختنی است

ساخت

خشک

چرا خشک نمی شود ؟

کوزه خیس ماند

 

+ نوشته شده در  84/07/02ساعت 20:40  توسط هستی  | 

ساکت من کجاست :

 

 

من طوطی ها را پرواز دادم

کلاغ ها را خوابیدم

پروانه ها را با فراموش له می کنم

پرواز خواب را له می کنم

میان قرمزترین روده ام

این فرار ، فراری ترین روده های خالیست

به خاکستری می روم

با حیوانات روزه می گیرم

تقدیر فرار من

انتقام بزرگ بی رنگیست .

 


+ نوشته شده در  84/06/17ساعت 2:54  توسط هستی  | 

باران در چتر عبارتیست مختصر :

 

 

همه چیز روی ریختن سرش صدا می زند . عصبانی تر فریاد کشید که این باید چراســـــت ؟

باران به شدت می بارید ، دو چتر بالای سرش گذاشته بود . دانه های باران سنـگ شده بودند و این بار سنگ است که سنگسار می کند ، ذهن هایی را که او دیده ، می بیند و فریاد می کشد .

« خیالی نیست خودم با همین دو چتر می توانم جایی را برای خوابیدن پیدا کنم ، البته تا زمانی شانس پیدا کردن را دارم که باران سنگ ، کوه در راهم نسازد . این بار می دونم چه کار کنم ، با پاک کنم همه را پاک می کنم سفــــید سفـــــید . شاید سنگ ها را برف کنم ، شاید گل کنم ، اما آدم نمی کشم . با رنگ بنفش همه ی جاده ها را بنفش می کنم . من خدایم و خداهای زیادی می سازم » .

فکر می کرد ، لحظاتی بود که باران نمی بارید . به آسمان نگاه کرد بعد کمی مکث کرد و چترها را به خیابان پرت کرد .

« این بار باید به جهنمی بروم که هیچ چیز جای هیچ چیز نیست . قلم مویم را گم کردم ، پاک کنم تمام شـــــــد » .

 

+ نوشته شده در  84/06/12ساعت 0:36  توسط هستی  | 

کـــــــــف بینی

 

دستی که دستم زیر گردنت سر برید

آب نخورد

ابر چوبی رقصید

ماه گلی نور را گم کرد

                           نور ابتدا نبود

شوریدند فرش های خاکی

                                زیر شکاف

بشکافم          

  تارهای پاشیده ی دامنت

   که چراغ قصد محقریست

 

 

+ نوشته شده در  84/06/03ساعت 0:57  توسط هستی  | 

«آیه های زمینی»

 

 

چند روزی بود نمک ریشه هایش را می خورد و زجر تشنگی اش را توام با سوزش خشکی همراه می ساخت و این همراهی آغازی بود برای همراه شدن حوادثی که دیر یا زود خواهد آمد .

اندیشیدن فایده ای نداشت و این اندیشیدن بی فایده می توانست عامل پوکی و پوچی بیشتر شود . تصمیم گرفت نگاهی ملتمسانه و هنوز مغرورانه به بالا بیندازد . نه اینکه آب را گدایی کند چون آب حقی بود که باید مال او می شد پس نیازی برای التماس نبود . بقیه فخر را به مقدار ناچیزی به او می فروختند و نگاه های مرطوب را در پس ریشه های گندیده در آب ها نثار می کردند . همیشه روزها شب های زیادی را می گذرانند ، پدیده ها انجام می گیرد و لایق بودن زمینی شکل می گیرد .

نمی خوابید ، نگاه های همیشگی به آسمان همیشگی پایان نداشت . این اعتصاب او بود . آسمان از همه ی نگاه ها و حرفهای او خسته شد ، رگ زد و مرگ را ترجیح داد و مرگ آسمان با بارانی از خونابه همراه بود . ساقه هایش را روی ریشه هایش پهن کرد تا اجازه ی خوردن خونابه نداشته باشد . بقیه از هر ساقه و ریشه زبان باز می کردند و خونابه ها را می مکیدند . او به بارش خونابه نیز نگاه می کرد .

 

 

+ نوشته شده در  84/05/27ساعت 12:18  توسط هستی  | 

پرده ی آخر نیست

  

قدیمی ها دورهایی می زدند در دور

پخته ی دورهای قدیمی

اینجا گود نیست

اینجا خفقان شروع تلمبه ی خفگی است

سیاهی ، آبی بیجان می خورد

و آن بالای عظیم

پختند دهمین سیاره مان را .

 

 

+ نوشته شده در  84/05/14ساعت 3:46  توسط هستی  | 

چهار شب می بارد ...

 

گرم ، سرد ،گرم ، باران ...!

خوابید و خواب را از من گرفت و آسمان را امشب به من داد .سنگینی آسمان را «عجیب» حس می کنم . رنگ مشخصی ندارد ، چند شب است که رنگ آسمان اسم ندارد ، انگار همه ی رنگها را قاطی کرده اند و رنگ کدر بد رنگی ساخته اند. افسوس از اینکه آدمی که خواستیم نبودیم. افسوس از اینکه ...

همه چیز ناتمام می ماند و هیچ چیز کامل نمی شود . غوغا ، ناآرامی ،خستگی ،فرار و همیشه فرار__________ فرار به ناکجا آباد خودمان . همان ده قدیمی که دیوارهای بلندش  چشمها را به درد می آید و اگر به بالای دیوارها زل بزنی آب از چشم می ریزد شاید از اینکه دیوارهای ناکجا آباد آدم را به یاد آسمان کدر بی رنگ می اندازد ودرختانش را می توان هر کجا که دوست داشتی ببینی روی بام خانه ها ، جلوی خانه ها ، داخل خانه ها ...

آدم ها را به ندرت می بینی چون آنها همیشه خسته اند از کاری که کرده اند و یا هیچ وقت نکرده اند برای همین هنگام استراحت یک جا نمی نشینند ، خستگی را به خانه نمی برند به خواب نمی روند و خود را گم می کنند و دوباره پیدا می شوند .

دریا متلاطم نیست ( جریانی ندارد ) یک جا ساکن و هر روز ده نفر را به کام خود می کشد . باد نمی وزد و گاه می وزد . قبرستانی وجود ندارد چون هیچ کس مرگ ندارد و مرگ مال دریاست . صبح خورشید به نصف طلوع می کند و ابر آسمان را می پوشاند و اگر خواست می بارد اما نه زیاد . غروب فقط یک کلمه است چون غروبی وجود ندارد و همه چیز به یکباره اتفاق می افتد .

چهار فصل را می توان دید اما نه کامل مانند خورشید ، همه چیز نیمه اتفاق می افتد .

ناکجا آباد در حوالی همه ی ماست ،همه ی ما تا به حال سری به آنجا زده ایم .

بد نیست و شاید خیلی هم بهتر باشد ، مواقعی که خسته ایم از کاری که نکرده ایم .

+ نوشته شده در  84/05/11ساعت 21:40  توسط هستی  |