من طوطی ها را پرواز دادم
کلاغ ها را خوابیدم
پروانه ها را با فراموش له می کنم
پرواز خواب را له می کنم
میان قرمزترین روده ام
این فرار ، فراری ترین روده های خالیست
به خاکستری می روم
با حیوانات روزه می گیرم
تقدیر فرار من
انتقام بزرگ بی رنگیست .
+ نوشته شده در
84/06/17ساعت 2:54  توسط هستی
|
همه چیز روی ریختن سرش صدا می زند . عصبانی تر فریاد کشید که این باید چراســـــت ؟
باران به شدت می بارید ، دو چتر بالای سرش گذاشته بود . دانه های باران سنـگ شده بودند و این بار سنگ است که سنگسار می کند ، ذهن هایی را که او دیده ، می بیند و فریاد می کشد .
« خیالی نیست خودم با همین دو چتر می توانم جایی را برای خوابیدن پیدا کنم ، البته تا زمانی شانس پیدا کردن را دارم که باران سنگ ، کوه در راهم نسازد . این بار می دونم چه کار کنم ، با پاک کنم همه را پاک می کنم سفــــید سفـــــید . شاید سنگ ها را برف کنم ، شاید گل کنم ، اما آدم نمی کشم . با رنگ بنفش همه ی جاده ها را بنفش می کنم . من خدایم و خداهای زیادی می سازم » .
فکر می کرد ، لحظاتی بود که باران نمی بارید . به آسمان نگاه کرد بعد کمی مکث کرد و چترها را به خیابان پرت کرد .
« این بار باید به جهنمی بروم که هیچ چیز جای هیچ چیز نیست . قلم مویم را گم کردم ، پاک کنم تمام شـــــــد » .
+ نوشته شده در
84/06/12ساعت 0:36  توسط هستی
|
دستی که دستم زیر گردنت سر برید
آب نخورد
ابر چوبی رقصید
ماه گلی نور را گم کرد
نور ابتدا نبود
شوریدند فرش های خاکی
زیر شکاف
بشکافم
تارهای پاشیده ی دامنت
که چراغ قصد محقریست
+ نوشته شده در
84/06/03ساعت 0:57  توسط هستی
|