نفس اول
ساعت گم می شد
علف های سیاه کم
گریه کابوس می بیند
هشدار ، تاریخ سر داد
رد می شد سیاه پوشی از دیوار
عزادار سارق بی نفس
تاریخ گم می شده در بی جایی .
ساعت گم می شد
علف های سیاه کم
گریه کابوس می بیند
هشدار ، تاریخ سر داد
رد می شد سیاه پوشی از دیوار
عزادار سارق بی نفس
تاریخ گم می شده در بی جایی .
قدم هایش در دیوار سایه می ریخت . باد سایه ها را جلو می پاشید . با موهایش در باد ، پیراهن زرد در تنی از گرما ، دگمه ها را می گشود .
سال ها پیش مادربزرگش در باد گم شده است ، پدر بزرگ همیشه کنیاک می نوشید و مادر بزرگ در حباب های گیلاس شناور بود . دختر بودن را از پدر بزرگ یاد گرفت ، چون همیشه دوست داشت پسر باشد . کنیاک بنوشد و برای اسب ها آواز بخواند . پدربزرگ همیشه مردانه سیلی محکمی به دخترمی زد بعد از هر سیلی مادربزرگ را به یاد می آورد که چقدر محکم تر سیلی می زد . یکشنبه ها پدربزرگ مجبور بود تا با او به رود خانه ی نزدیک خانه برود و آنقدر مست کند تا آواز بخواند .
او سال ها پیش را به خاطر آورد ، زیر درختی که در باد نشسته بود و پسری در رودخانه مادربزرگ را با کنیاک می نوشید .
پاها در زیر می چرخـد
جدال با چرخش ســـرخ
خورشید
خشک
چرا خشک نمی شود ؟
آفتاب ساختنی است
خشک