تبليغاتX
ویشـــــنو - بازمانده عیلامی

ویشـــــنو

بازمانده عیلامی

 

از روزها دست کشید تا از تاریخ سلب شده اش دفاع کند و این همان جهش ثانیه ای شعرش بود .کف پاهای لختش را به آسفالت داغ می کشید ، ناخن هایش را می جوید ، موهایش همیشه با باد می وزید . پیراهن سفیدش رابا خاک می شست ، خاکی که عنصر وجودی اش را به او داد و او هیچ چیز را به یاد نمی آورد، حتی بوسه های داغ پدری که هیچ وقت نباید باشد .

همه ی آدم ها را سیاه و سفید می بیند ، درخت ها سیاه ، گل ها سفید ، خانه اش سیاه و سفید و ذهنش را با خاکستر یکی می کرد . فیلم های سیاه وسفید را عشق می ورزید ودر قایق دریای برگمان پارو می زد .

همیشه می گفت : « کارهایم ناتمام است ، من باید پنج روز فکر کنم تا روز ششم بتوانم زندگی کنم و این همان زندگی من خواهد بود . زندگی ام از خانواده نیست از منی است که هستم . من خودم به این جا پا گذاشته ام ، پس من پدر و مادر هستم . بگذارید تا ثانیه را با انگشتانم پرت کنم تا بتوانم دعاهایم را در زیگورات بخوانم .زیگورات معبد من ، خانه ی وجودی من است . سال هاست برای ساختن دو نیم طبقه ی آن کار می کنم ، اما هر بار خشتی را پیدا می کنم که می گوید پیش بقیه نخواهد نشست .دروظایف سنگینم کوتاهی نمی کنم . خود باید خشت های معبدم را بسازم تا بتوانم در بالاترین طبقه ی آن با روزهایم خداحافظی کنم .»

اکنون او با روزهایش کجاست ؟ چرا او را همیشه گم می کنیم .

 

+ نوشته شده در  84/08/27ساعت 16:42  توسط هستی  |