چهار شب می بارد ...
گرم ، سرد ،گرم ، باران ...!
خوابید و خواب را از من گرفت و آسمان را امشب به من داد .سنگینی آسمان را «عجیب» حس می کنم . رنگ مشخصی ندارد ، چند شب است که رنگ آسمان اسم ندارد ، انگار همه ی رنگها را قاطی کرده اند و رنگ کدر بد رنگی ساخته اند. افسوس از اینکه آدمی که خواستیم نبودیم. افسوس از اینکه ...
همه چیز ناتمام می ماند و هیچ چیز کامل نمی شود . غوغا ، ناآرامی ،خستگی ،فرار و همیشه فرار__________ فرار به ناکجا آباد خودمان . همان ده قدیمی که دیوارهای بلندش چشمها را به درد می آید و اگر به بالای دیوارها زل بزنی آب از چشم می ریزد شاید از اینکه دیوارهای ناکجا آباد آدم را به یاد آسمان کدر بی رنگ می اندازد ودرختانش را می توان هر کجا که دوست داشتی ببینی روی بام خانه ها ، جلوی خانه ها ، داخل خانه ها ...
آدم ها را به ندرت می بینی چون آنها همیشه خسته اند از کاری که کرده اند و یا هیچ وقت نکرده اند برای همین هنگام استراحت یک جا نمی نشینند ، خستگی را به خانه نمی برند به خواب نمی روند و خود را گم می کنند و دوباره پیدا می شوند .
دریا متلاطم نیست ( جریانی ندارد ) یک جا ساکن و هر روز ده نفر را به کام خود می کشد . باد نمی وزد و گاه می وزد . قبرستانی وجود ندارد چون هیچ کس مرگ ندارد و مرگ مال دریاست . صبح خورشید به نصف طلوع می کند و ابر آسمان را می پوشاند و اگر خواست می بارد اما نه زیاد . غروب فقط یک کلمه است چون غروبی وجود ندارد و همه چیز به یکباره اتفاق می افتد .
چهار فصل را می توان دید اما نه کامل مانند خورشید ، همه چیز نیمه اتفاق می افتد .
ناکجا آباد در حوالی همه ی ماست ،همه ی ما تا به حال سری به آنجا زده ایم .
بد نیست و شاید خیلی هم بهتر باشد ، مواقعی که خسته ایم از کاری که نکرده ایم .
